رویدادها و تازه‌ها

در ستایش همذات‌پنداری

در ستایش همذات‌پنداری

دکتر محمد کیاسالار - 

در میان بدنامان رژیم هیتلر، «آدولف آیشمان» یکی از بدترین‌هاست؛ افسر ارشد حزب نازی، قاتل هزاران مرد و زن و کودک، مردی که درباره‌اش نوشته‌اند: «آدمکشی برای او تفریح بود!»

«هانا آرنت»، فیلسوف آلمانی، در گزارشی که از محاکمه «آدولف آیشمان» برای هفته‌نامه «نیویورکر» نوشت، تیتر زد: «گزارشی از پیش‌پاافتادگی شرارت». او در این گزارش، ضمن انتقاد از شیوه دستگیری و محاکمه «آیشمان»، به تحلیل شخصیت او پرداخت: «آدمکشی صرفا جهت انجام وظیفه! این دقیقا همان کاری بود که آیشمان انجام می‌داد...»

«آیشمان» به اعتراف خودش، نه از قربانیانش کینه به دل داشت، نه از کشتن آنها دچار عذاب وجدان می‌شد: «من فقط از دستور مافوق پیروی ‌می‌کردم. کشتن آنها وظیفه من بود.1» او این حرف‌ها را بارها در کمال خونسردی به زبان آورد؛ هم در بازجویی‌‌، هم در دادگاه.

«آیشمان» قاتل بالفطره نبود. فرزند بزرگ یک خانواده 7 نفره بود. یک خانواده معمولی. نه ثروتمند، نه فقیر. پدرش کتابدار و مادرش خانه‌دار. 10 ساله بود که مادرش مرد. نه درس‌خوان بود، نه در شغلی دوام آورد. نه دستیار خوبی برای پدرش شد، نه مهارتی در ورزش و نوازندگی پیدا کرد، نه با فروشندگی و کارگری کنار آمد. 26 سالگی، نقطه عطف زندگی او بود. او در این سن به توصیه یکی از بستگانش به حزب نازی پیوست و خیلی زود افسر ارشد شد و...

تا 26 سالگی هیچ ردی از شرارت در زندگی او به چشم نمی‌خورد. «پس چرا و چگونه آدمکشی برای او به امری پیش‌پاافتاده تبدیل ‌شد؟2» پیگیری این پرسش، «هانا آرنت» را به تالیف کتاب «آیشمان در اورشلیم» کشاند. او در تحقیقاتش، چند پاسخ برای پرسش خود یافت که یکی از آنها این بود: «ناتوانی در همذات‌پنداری».

«آرنت» دریافت که «آیشمان» هرگز توان همذات‌پنداری نداشته. او نمی‌توانست تصور کند چه بلایی سر قربانیانش می‌آورد. نمی‌توانست خودش را جای آنها بگذارد و دردشان را درک کند. نظریه‌پرداز آلمانی ‌به این نتیجه رسید که همذات‌پنداری شرط لازم برای رفتار اخلاقی با دیگران است و به این ترتیب، با آیریس مرداک، فیلسوف انگلیسی، هم‌نظر شد: «اگر بپذیریم که توهم بزرگ‌ترین مانع اخلاقی زیستن است، باید قبول کنیم که تخیل، لازمه رفتار اخلاقی با دیگران است.3»

مرداک و آرنت این نکته را به ما آموختند که تخیل به انسان اجازه می‌دهد همذات‌پنداری کند و همذات‌پنداری به او کمک می‌کند در رفتار با دیگران، خودش را جای آنها بگذارد و از میزان رنج یا لذتی که از رفتار او نصیب دیگران می‌شود، آگاه شود... و این همذات‌پنداری، مرکز ثقل ادبیات و هنر است. «خدمتی که هنر و ادبیات، مثلا خواندن زندگی‌نامه‌ها، رمان‌ها، داستان‌های کوتاه و نمایشنامه‌ها یا دیدن نمایش‌ها و فیلم‌ها به انسان‌ می‌کند، کمک به برانگیخته‌تر شدن نیروی تخیل و بیشتر و شدیدتر شدن همذات‌پنداری و احساس یگانگی او با دیگری و راه بردن بیشتر به میزان درد و رنج یا لذت و خوشی دیگران در یک وضع و حال خاص است4» و این، مبنای قاعده زرین اخلاق است که آنچه برای خود می‌پسندی، برای دیگران نیز بپسند و آنچه برای خود نمی‌پسندی، برای دیگران نیز مپسند.

بعدها «هانا آرنت» مدعی شد که حتی تحقیر ادبیات و هنر در آلمان نازی هم به همین دلیل بوده: «اگر هنر پر و بال می‌گرفت، توان همذات‌پنداری افراد جامعه بیشتر می‌شد و این امر، تحقق آرمان‌های نژادپرستانه را دشوارتر می‌کرد.»

کوتاه سخن اینکه هنر می‌تواند تخیل و همذات‌پنداری ما را تقویت و ما را اخلاقی‌تر کند؛ و چه بهتر از این؟

----------------------------------------------------------------------------

1 آدولف آیشمان (1962-1906)

2 هانا آرنت (1975-1906)

3 آیریس مرداک (1999-1919)

4 مصطفی ملکیان (1335)